تبليغاتX
خاتون
یا حق فکر کنید پولی داده اید به یک نفرکه برود با آن کتاب بخرد. ولی او آمده و دستش میوه است نه کتاب. یا مثلا به دانش آموزهای کلاستان یک ساعت وقت داده اید که چند مسئله ریاضی را حل کنند، بعد از یک ساعت میبینید که یکی از بچه ها، نشسته و چند مسئله دیگر کنارش طرح کرده. اگر شما کمی هم آدم خوب و ایده آلی باشید از طرف میخواهید که دلیلش را برای این کار بیان کند. حالا، وقتی قرار است چیزی را به عنوان دین به خدا عرضه کنیم، بگوییم من به این ایمان داشتم، دارم، خب باید بتوانیم برایش دلیل بیاوریم. یا حداقل بگوییم من اینطور فهمیدم، اینقدر فهمیدم برای همین این را قبول کردم. خب پس حداقل این را خوب بفهمیم. یک چیز دیگر هم هست. خدایی که قرار است ایمانمان را به او عرضه کنیم، رحمان و رحیم است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 10:43  توسط خاتون | 
یا حق تا حالا خیلی برایم پیش آمده. اتفاق هایی میافتند که کاملا میفهمم انگار آمادگی هستند برای وقت دیگری. اطلاعات خاص. جاهای خاص. آدمای خاص. یا درست فکر میکنم یا دارم شدیدا توهم میزنم. ... بعید میدونم فردا به موقع برسم کلینیک.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:16  توسط خاتون | 
یا حق خوشحالم که توی زندگی ام عاشق شدم. هرچقدر هم که خرابکاری کرده باشم، ولی واقعا دلم به این خوش ه که توی زندگیم حداقل عاشق شده ام. هنوزم باور دارم که هل الدین الا الحب؟ خدا رو شکر.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:31  توسط خاتون | 
یا حق. عشق یعنی هر روز سر دو و نیم، همه کار و زندگی ات را ول کنی، بروی سر پل ری، بیمارستان بازرگانان، تا بتوانی پنج دقیقه بروی توی آی-سی-یو و دوباره ببینی اش، هرچند او دیگر نمیشناسد ات.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:54  توسط خاتون | 
یا حق وقتی چیزی توی گلوی آدم قلمبه شده باشد، نمیتواند از این بگوید که الان اینجا برف میآید. که این برف من را یاد آن روزهای قشنگ میاندازد. که یک لیوان چای داغ پشت پنجره ای که آن طرفش برف بیاید چقدر میچسبد. نوشتن ام نمی آید.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:10  توسط خاتون | 
یا حق.

سر کلاس کامپیوتر چقدر میشود احساسات را به یاد آورد و درباره شان نوشت؟ من تمام سعی ام را میکنم.

روال معمولی اش این است که از اول بگویم. ولی به یاد آوردن آن همه اتفاق با سرعت رگباری چه فایده ای دارد؟ همه مان میدانیم چه بر ما گذشته. هرکسی به اندازه سهم و نقش خودش. حداقل همان رول ی که خودش بازی کرده را که میداند. حالا هرقدر هم که بگوید من نبودم و تو بودی و آنطور شد که اینطور شد. جلوتر که بیاییم میشود آشفتگی من و گم و گور شدنم بین آدم هایی که یا آنها داشتند چنگ و دندان نشان من میدادند یا من آنقدر عصبی برخورد میکردم که کسی جرات نمیکرد بیاید طرفم. میتوانم بیشتر هم بگویم ولی دردناک است. حداقل برای خودم. همینقدر که روزهای سختی بود. خیلی از شمایی که دور شدید و گم مال آن روزها بودید. سخت است که توی صورت کسی نگاه بکنی و بگویی تو را آن روزها گذاشتم کنار ولی شاید یک بار برای همیشه باید این حرف را بزنم. آن روزها من خیلی ها را گذاشتم کنار. دلیلش بی انصافی و هزار تا "بی" دیگر من بوده حتما ولی در کنار همه اش این هم بود که خود من آن روزها گم شده بودم. جلوترش میشود دستی که دست دراز شده من را گرفت و کشید بیرون. رفتیم رستوران چه. کاغذ نداشتیم. یک دستمال کاغذی برداشت و رویش برایم نوشت. کارهایی که باید میکردم تا آرامتر بشوم. احساس آن روزها مثل یک لیوان هات چاکلت داغ است. گرم و شیرین. میتوانم ردش را تا توی مویرگ هایم هم حس کنم.

دوستی داشتم که یکبار همین روند را پشت سر گذاشت. روزهای اولش سخت بود ولی شد. شاید همین من را هوایی کرده که پس میشود. اینکه این وجود از همان قبلی سر برآورده خیلی بدیهی است. اصل ماجرا هم همان است. رنگ و لعاب را میشود کنار زد مگر نه؟

حالا که اینها را نوشتم احساس سبکی میکنم. حرفهایی را باید زد. هرقدر هم دیر.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 10:18  توسط خاتون | 
یا حق آذر هم تموم شد. من هنوز مشهد نرفتم. معلومه امام رضا دلش برای من تنگ نشده. جسمم خیلی خسته است از دویدن تمام هفته. ولی روحم هنوز سیراب نشده. یه فکری بدجوری غلغلکم میده. فکر یه زندگی معمولی. آرامشش خیلی وسوسه کننده است. دیگه، من هنوز آدم نشدم.
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 22:44  توسط خاتون | 
یا حق

مشهد برای من خیلی معنی داره. 

معنی شجاعت میده وقتی جرات نفس کشیدن هم نداری.

معنی عاشقی میده وقتی دلت خیلی گرفته.

معنی زندگی میده وقتی از دنیا خسته ای و شب از حرم برمیگردی و توی خیابونهاش راه میری.

عاشق امام رضام.

توی بدترین حالت ها هم که باشم عاشق امام رضام.

بزرگترین گندها رو هم که زده باشم عاشق امام رضام.

دلم بدجوری برای مشهد تنگ شده.

خدا قسمتم کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:6  توسط خاتون | 
یا حق

راستش این است که من یک قدری بی نظمم. 

خدا نکند کاری را خیلی دوست نداشته باشم. آنقدر تاخیر دارم که پشیمان میشوم از انجام دادنش.

این اخلاقم خودم را هم کلافه میکنم.

نمیدانم محمد چطور این اخلاق را تحمل میکند.

ممکن است من منظم بشوم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 19:40  توسط خاتون | 
یا حق

به خودم اجازه میدهم خیالبافی کنم. فقط اینجا.

***

دلم میخواهد به او بگویم دلم برایش تنگ شده و دیگر آنقدرها از دستش دلخور نیستم. ولی هیچوقت در جمع و جور گردن روابط خراب شده موفق نبوده ام. احتمالا این یکی برای همیشه خراب میماند. برای از بین رفتنش افسوس نمیخورم. اگر برقرار میماند قطعا فکرهای زندگی ام بیشتر میشد و شاید روزهای خوبش هم بیشتر. بیرحمم؟ نمیدانم.

***

دوستش دارم. می دانستم که با او آرام خواهم بود ولی فکر نمیکردم دیوانگی دلم را اینطور درمان کند. حالا دعواهایمان دیوانه ام میکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 10:41  توسط خاتون |